تبليغاتX
نوشته های بهارک
می خوام حذفت کنم ولی دلم نمیاد.

بازم گرفتار تردیدم.

خودت می دونی چقدر سخته خاطره هامو دور بریزم...

نوشته شده توسط بهارک در شنبه دهم مرداد 1388 ساعت 14:49 | لینک ثابت |

نمی دونم چرا روزهای اول برج به جای اینکه خوشحال باشم که بعد از یک ماه حقوق گرفتم اینجور درب  و داغونم.

دیروز به محض رسیدن به خونه دفتر حساب رو برداشتم تا حقوقم رو و خرج های اون روز رو وارد کنم.

حقوق رو گذاشتم روی میز و شروع زدم به تیک زدن لیست بلند بالای وامهایی که توی صفحه اول ماه نوشتم.

۲۰۰ تومن اونجا

۱۰۰ تومن اونجا

۱۵۰ تومن اونجا

...

...

و حقوقم تمام شده بود.

به همین سادگی.

و این سادگی بیش  از حد باعث شد تا آخر شب پاچه بگیرم. نق بزنم. غر بزنم.

البته اولش سعی کردم سرمو به یه چیزی گرم کنم تا یادم بره که یک ماه تمام صبح علی الطلوع -تصحیح میکنم قبل از طلوع- تا بعد از غروب سر کار میرم خسته و داغون بر میگردم خونه به زور پای تلویزیون می شینم چی بشه بتونم یکی دو صفحه مجله ای کتابی چیزی بخونم بعدم خواب و اینم آخر و عاقبتش.

شروع  کردم به تمیز کاری . مبل رو جابجا کن فرشو جابجا کن . جارو کن. دستمال بکش ... فایده نداشت که نداشت.

این شد که به تنها موجود تو خونه که همسرم باشه گیر دادم که حالا تو چرا حواستو جمع نمی کنی که تو این هیری ویری موبایلتو گم نکنی که این ماه خرج گوشی خریدن و خط خریدن هم نداشته باشیم.

این هله هوله ها چیه خریدی؟

چرا برس سر جاش نیست؟

چرا در دستشویی رو نبستی؟

چرا حولتو ننداختی آفتاب؟

چرا تختتو مرتب نکردی؟

از همه بدتر حالا بیچاره نشسته داره 6 تا مرغ رو تمیز میکنه قبلشم پاشده 1 ساعت برام کباب کرده ساعت 9.30 شب رفته سنگک تازه و ماست و سبزی گرفته میز چیده منو صدا زده لقمه لقمه بهم داده ونازم کرده ...

میدونین چی میگم؟

چرا اینا رو اینجوری خورد کردی؟

چرا از من نمی پرسی چه اندازه کنی؟

می گفتی بدم بیرون خوردش کنن!!!

 خیلی بی انصافم؟  میدونم.

بعدم به حالت قهر رفتم در رو بستم و خوابیدم و کل عملیات بسته بندی و فریز رو به عهده ش گذاشتم.

میدونم خیلی بد بودم.

ولی حق بدین.

داشتم از غصه و عصبانیت می مردم.

احساس یه روبوت بهم دست داده.

آخه این یعنی چی؟

صبح تا شب سر کار باشی که آخر ماه همه رو دو دستی تحویل صاحبخونه و این بانک و اون موسسه بدی؟

که چی؟

اون وقت میگن چرا این جوونا ازدواج نمی کنن؟

اینجوری ازدواج کنن؟

اگر ما دو تا خونه پدر و مادرمون بودیم قطعا تا الان خیلی بیش از این پس انداز داشتیم . اصلا زندگی مشترک خرج داره. مهمونی میری . باید مهمونی بدی. همه ازت یه جور دیگه توقع دارن.اصلا ..اه.

بابا حد اقل بعد از 5 سال کار کردن یه ماشین داشتم که!!

می بینم که زیادی دارم غر میزنم.

این پست برا اون دختر پسرای عزب اوغلی ای هست که فکر میکنن اگه تا یکی دو ماه آینده ازدواج نکنن بوی گندشون همه جا رو بر میداره.

بابا برین خوش باشین. واسه خودتون زندگی کنین.چه اصراری دارین شونه های نرم و نازکتون رو زیر بار زندگی خورد کنین؟

آها... اون یه حرف دیگه اس اگه طرف  اینقدری مایه تیله داره که نذاره  آب تو دلت تکون بخوره.

بابا التماس دعا! دست ما رم بگیر...

 

نوشته شده توسط بهارک در یکشنبه سوم آذر 1387 ساعت 7:13 | لینک ثابت |

اشتقاق

وقتی جهان

از ریشه های جهنم

و ادم

از عدم

و سعی

از ریشه های یاس می آید

وقتی که یک تفاوت ساده

در حرف

کفتار را به کفتر

تبدیل میکند

باید به بی تفاوتی واژه ها و واژه های  بی طرفی

مثل نان دل بست

نان را

از هر طرف بخوانی

نان است!

 

 

نوشته شده توسط بهارک در دوشنبه سیزدهم آبان 1387 ساعت 7:13 | لینک ثابت |

چند شبه یعنی خیلی بیشتر از چند شبه که خواب ندارم.

همین طور مدام این ور و اون ور میشم. هوا برام سنگینه. پتو برام سنگینه. سردم میشه گرمم میشه.

چند بار تا صبح  اون کد ۶ رقمی  موبایل رو وارد میکنم تا ساعتو ببینم. کلافه میشم انقدر که صبح نمیشه!

تنظیم ساعت بدنم به هم خورده. قبلاْ ترا(واژه رو داشتین که!!!) ۵ فوقش ۱۰ دقیقه  این ور و اون ور داشت ولی این روزا رکورد ۵ ساعت رو هم زده . یعنی به جای ساعت ۵ صبح ۱۲ شب احساس کردم که الان وقتشه که ساعت لعنتی زنگ بزنه. چرا نمی زنه. پس کی میزنه. و در یک اقدام مذبوحانه با شدت کلافگی بشمار آنلو ک و یک دو سه تا ۶ رقم کد  رو بزنی و بعد ببینی  وااااا ساعت 12 هه که!یعنی همش نیم ساعته خوابیدی.

نه که فکر کنی انقدر مشتاق کارم که همی طور ثانیه ثانیه می شمرم تا صبح شه ها!!نه.

اصلا خودمم هم نمی فهمم چه کوفتمه.بد نمی خوابم. فقط همش فکر میکنم صبح شده و باید بیدار شم.

در همین هیری ویری از شما چه پنهون. خوابهایی می بینم عین واقعیت. عین بیداری. چه خوابهایی!!

وقتی بیدار میشم مدتها بهش فکر میکنم. مگه میشه انقدر واقعی توی خواب همه چیزو ببینی. اتفاق هایی که به هیچ وجه نمی تونه اتفاق بیفته.

دقیقا برداشته شده از واقعیات حال ولی در زمان آینده .

کنجکاویم (بخونید فضولیم) به شدت تحریک شده. کاش می تونستم بهش زنگ بزنم.

چرا دست از سر من بر نمی دارد هوای تو؟!!!

 

نوشته شده توسط بهارک در یکشنبه پنجم آبان 1387 ساعت 9:32 | لینک ثابت |
راستی این سریال شبکه یک رو تو این شبا می بینید؟فکر میکنم اسمش "روز حسرت" باشه.نمی دونم کدومتون قسمت دیشبشو دیدین.

فریده با بازی مهراوه شریفی نیا نقش یه دختری رو بازی می کنه که همسر قانونی و مخفی مسعوده(پوریا پور سرخ)دیشب این دختر به حدی عالی بازی کرد که مطمئناْ تا مدتها از ذهن من یکی که پاک نمی شه.

نقش بازی نمی کرد خود خود اون زن بود. زنی مثل هزار تا زن دیگه.  زنایی که چوب وفاداری و عشق و پایبندیشونو می خورن.

زنایی که به التماس میفتن تا عشقشون رو نگه دارن. زنایی که از غرورشون میگذرن تا عشقشونو از دست ندن.

یه جا فریده میگفت:"برو.همین الان منو بذار و برو. ۳ماه دیگه ۶ماه دیگه ۱سال ۱۰ سال ۱۰۰ سال دیگه برگرد ولی برگرد من منتظرت می مونم. من زنت می مونم. ولی نگو منو نمی خوای"

اسم این احساس چیه.

تا کسی تو شرایطش نباشه حال این دختر رو نمی فهمه. ممکنه از دور بشینیم و بگیم: وا! عجب دختر احساساتیه.خله. چله.منطق نداره... یا هر چی وی اصلا متوجه نیستیم که یه جایی دیگه عقل و منطق هیچ کاربردی نداره و فقط و فقط به درد لای جرز میخوره.

اشک های فریده منو خیلی متاثر کرد.خیلی ناراحت شدم. تابلو بود اگه بخوام بشینم و براش زار بزنم .ولی درکش می کنم. کاملا درکش می کنم و معتقدم اگر کسی درکش نمی کنه یا به باد تمسخر می گیرتش قطعا و قطعا تو شرایطش نبوده.

خیلی وضعیت سختیه.آدم غرور و شخصیتش رو زیر پا میگذاره به خاطر یک ذره توجه. یه ذره علاقه. یه نگاه عاشقانه یا حتی غیر عاشقانه. یه کلمه حرف محبت آمیز یا حتی از سر عادت.

خیلی حس بدیه.

نمی دونم باید چی کار کرد که به ون روز نرسید . نمی دونم چرا بعضی ارتباط ها به اینجا میرسن.

البته بر خلاف ایده خیلیا این جور ارتباط ها اصلا ْ وابداْ از روز اول یک طرفه نبوده.اتفاقا اون کسی که امروز ناز میکشه بیشتر طول کشیده تا به این حد از دلبستگی برسه و عجبا که اون کسی که هر روز این مخدر رو تو حلق شریکش می ریخته و سعی در وابسته کردنش داشته حالا دیگه حاضر نیست ساقی باشه. 

نمی دونم چرا اینطوری هستیم. کم یا زیاد. هر کدوممون شاید با کسی این کار رو کردیم.گاهی حتی از سر شیطنت . اینکه ببینیم طرف تا کجا هست. تا کجا میاد. برای ما مهم نیست که داریم بازی میدیم. مهم اینه که بینیم تا چه حد میتونیم دلبری کنیم. حتی اگه تو این راه از خودمون هم مایه بذاریم این کارو میکنیم .

نمی دونم شاید از نظر شما دلیلی یا دلایل دیگه ای وجود داشته باشه. در هر حال از نظر من ما آدما با همدیگه بازی می کنیم. همدیگر رو به بازی می گیریم و وا اسفا از این بازی کثیف...

نوشته شده توسط بهارک در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 ساعت 6:51 | لینک ثابت |
۱-گردن کشیدن

۲-به پشت سر نگاه کردن

اگه بهش فکر کنیم اینا دو مرحله زندگیه. در اکثر قریب به اتفاق موارد  مرحله اول در دوران جوانی اتفاق میفته.

ولی من نمی دونم اول جوانی کی از اون نقطه کذایی رد شدم.

کی ردش کردم؟

چه زود ردش کردم.

 کی تمام گردن کشیدن ها رو پشت سر گذاشتم. اصلا دارم فکر میکنم که اون فاصله از نقطه شروع گردن کشیدن تا رسیدن به نقطه لعنتی که مدتهاست ازش گذر کردم کی اتفاق افتاد که من مدتهاست به پشت سر نگاه میکنم و دریغ که چیزای خیلی جالبی هم اونجا نیست که بابت گذر ازش  خوشحال باشم.فقط و فقط  "تجربه" که اون هم روکشیه روی واژه "ارتکاب" بذای گول زدن خودمون.

  از اون بدتر این که متاسفانه چیز مهیج دیگه ای هم پیش روم نیست که به شوق و انتظارش گردن بکشم. چی مثلا باشه .

موقعیت کاری بهتر؟!

بچه ندیده ام؟!

یه ماشین؟!

یه خونه؟!

چی میتونه پیدا شه که یک بار دیگه باعث شه برگردم به قبل از اون نقطه لعنتی.من از این سر چرخوندن متنفرم.

نوشته شده توسط بهارک در دوشنبه چهارم شهریور 1387 ساعت 10:13 | لینک ثابت |

تو هم با من نبودی

مثل من بامن

و حتی مثل تن با من

...

آنکه می پنداشتم

باید هوا باشد و حتی گمان میکردم این طور باید از خیل خبرچینان جدا باشد

.......

تو هم از مانبودی

آنکه ذات درد را باید صدا باشد و یا با من چنان هم سفره شب باید از جنس من و عشق و خدا باشد

تو هم از ما نبودی

تو هم مومن نبودی

بر گلیم ما و حتی در حریم ما

ساده دل بودم که می پنداشتم دستان نا اهل تو باید مثل هر عاشق رها باشد

تو هم از ما نبودی

تو هم بامن نبودی ای یار ای آوار

ای سیل مصیبت وار

 

 

نوشته شده توسط بهارک در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 ساعت 9:34 | لینک ثابت |
x دیروز یه جا مطلبی خوندم که خیلی دلم گرفت.

انگار مرحوم این اواخر زیاد درد می کشیده و چند بار بستری شده بود.می خوام عین اون جمله رو بنویسم

"با این که دیگه حتی نمی تونست دکمه های لباسشو خودش ببنده و سر تمرین کلمات رو جا به جا می گفت و به شدت بی رمق شده بود وقتی کارگردان ۳-۲-۱ رو می گفت عین یه شیر میغرید و تمام متنو بدون یه واو جابجایی بیان میکرد"

خسرو شکیبایی عزیز جایت خالی خواهد بود .

 

نوشته شده توسط بهارک در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 ساعت 7:18 | لینک ثابت |
 گونه هایت
با دو شیار مّورب
که غرور ترا هدایت می کنند و
سرنوشت مرا
که شب را تحمل کرده ام
بی آن که به انتظار صبح
مسلح بوده باشم،
و بکارتی سر بلند را
از رو سبیخانه های داد و ستد
سر به مهر باز آورده ام
و آغوشت؛اندک جائی برای زیستن
اندک جائی برای مردن
و گریز از شهر؛که به هزار انگشت
به وقاحت؛پکی آسمان را متهم می کند
کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود
و انسان با نخستین درد
در من زندانی ستمگری بود
که به آواز زنجیرش خو نمی کرد -
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم
ای پری وار درقالب آدمی
که پیکرت جزدر خلواره ناراستی نمی سوزد!
حضورت بهشتی است
که گریز از جهنم را توجیه می کند،
دریائی که مرا در خود غرق می کند
تا از همه گناهان ودروغ؛شسته شوم
وسپیده دم با دستهایت بیدارمی شود

 

نوشته شده توسط بهارک در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 ساعت 7:31 | لینک ثابت |
نمی دونم منم اگه اینقدر که خواهرم به نامزدش علاقه داره به همسرم وابسته بودم اون کارایی که اون میکنه انجام میدادم یا نه؟

واقعا نمیدونم.ولی تصور نمی کنم حاضر میشدم از تمام اعتقادات و وابستگی هام به خاطر یک نفر بگذرم .

نمی دونم میتونستم رودر روی پدری که تا دیروز طاقت ندیدینش برای یک روز رو هم نداشتم و با شنیدن اسمش اشک توی چشمام جمع می شده بایستم و بگم چرا بیشتر از این برای ما مایه نمی ذارین که فردا همسرم نخواد به دردسر بیفته و سایر وسایل رو تهیه کنه(آخه امسال به دلایلی تو خونه خودشون نمیرن و بابا همه جهیزیه منهای مبلمان و سرویس خواب رو براشون تهیه کرده در حد کامل .از یخچال ساید بای ساید نمی دونم چند فوت تا ماکرو فر و چایساز و  ماشین ظرفشویی ۱۲ نفره و ...)

نمی دونم میتونستم انقدر راحت از برادرم پیش همسرم انتقاد کنم چون مثل همسرم نیست.برادری که تا دیروز به همه داشته ها و نداشته هاش افتخار میکردم.

نمیدونم میتونستم به خواهر بزرگترم که تا دیروز سر اینکه به کدوم پهلو بخوابه تا روش به من باشه نه خواهر کوچیکه تا نیمه شب بحث میکردیم و سر صبح باز این دعوا به محض باز شدن چشما ادامه پیدا میکرد.میدونم میتونستم اینقدر نسبت به کسی که اصلا نمی تونستم و نمی خواستم بدون اعمال نظرش قدم از قدم بردارم حالا از یه خرید عطر ساده تا انتخاب لباس و مدل مو برای فلام مهمونی و نظر حواستن برای کوچکترین اتفاقاتی که در روابط دوستانه بوجود میاد تا ... انتخاب رشته و هر چیز دیگه  بی اعتنا بشم.

 نمی دونم میتونستم افکارش رو که همیشه تشنه شنیدنش بودم الان تحمیل فکر نامگذاری کنم و بگم الان به بلوغ رسیدم.

نمیدونم که آیا میتونستم از همه کسایی که به شدت دوسشون داشتم و در کنارشون پرورش پیدا کردم و اگه زمانی بود که بنا به دلایلی مثل دانشجو بودن در شهر دیگه یا بعد مسافت  نمی دیدمشون بعد از دیدار باید با جیغ  و داد و هیجان تو بغل هم می پریدیم و حتما چند دقیقه ای رو صرف نگاه کردن به همدیگه و بیان دلتنگی ها و تغیییرات طرف مقابل می کردیم   اینقدر فاصله   بگیرم  اونم با توجیه نامحرم بودن!!!!!!  طرف.

نمی دونم میتونستم خونه خواهرم که تا دیروز خدا خدا میردم  امتحانام زودتر تموم شه تا بتونم برم و زودتر و بیشتر باهاش باشم نرم به بهانه اینه  شوهرش با من نامحرمه و خونشون راحت نیستم ,چون باید روسری و بلوز بلند و آستین بلند تنم کنم.اونم شوهرش که تا دیروز تو بغلش می نشستم و براش درد دل میکردم.میتونستم با این فاصله ازش بایستم که مبادا حالا که بعد از مدتها دیدمش حتی بخوام باهاش دست بدم !!!!!

نمیدونم ممکن بود اینقدر برا مهم شه که منی که تا دیروز نمیدونستم روسری چیه و یا حد اکثر یه شال میپوشیدم حالا هی نصفه شب با استرس از خواب بیدار شم و روسریمو مواظب باشم که مبادا یه کوچولو کنار رفته باشه  و اون نامحرما که مجبور شدم خونشون بخوابم موهامو ببینن!!

نمیدونم .نمیدونم آیا میتونستم همه همه و همه خواسته های همسرم رو برآورده کنم وحاضر شم حتی یک ماه آخری رو که میتونم پیش پدر و مادرم باشم و میدونم که از این به بعد شاید و شاید بتونم در سال 10 روز فارغ باشم از کار و مشغله این زندگی لعنتی توی تهران که بتونم برم پیششون, به بهانه خرید لباس و دوخت لباس و خرید چی و چی کنار همسرم بگذرونم و دانسته هنجارهای خانواده ام رو زیر پا بذارم و  در برابر اعتراض ها به این جمله بسنده کنم که"این آدمیه که قراره سالها باهاش زندگی کنم."

واقعا نمیدونم .

نوشته شده توسط بهارک در سه شنبه یازدهم تیر 1387 ساعت 7:37 | لینک ثابت |
 
business articles